محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
120
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
باغ رفيع - به فتح راى قرشت به معنى باغ بديع است كه كنايه از بهشت عنبر سرشت باشد . باغره - به سكون ثالث و فتح راى قرشت گرهى را گويند كه در اعضا به سبب آزار و دردمندى ديگر به هم رسد مثل آن كه از پاى كسى دنبلى بر آمده باشد به سبب آن دركش ران گرهها پيدا شود يا سر بر بالين بد نهاده باشد بدان سبب در گردن گرهها به هم رسد و بعضى گويند زحمتى است كه به سبب زحمت ديگر پيدا شود و مآل هر دو يكيست . باغ زاغان - نام باغيست از باغهاى هرات . باغ سخا - كنايه از دنيا باشد و كنايه از مردم صاحب همت و سخاوت هم هست . باغ سياوشان - نام صوتى است از موسيقى . باغ شيرين - نام نوائيست از موسيقى و نام لحن چهارم باشد از سى لحن باربد . باغ قدس - به ضم قاف اشاره به بهشت است . باغل - بر وزن بابل جاى گاو و گوسفند و امثال آن باشد . باغنج - به فتح ثالث بر وزن نارنج انگور نيم رس را گويند . باغنده - بر وزن بافنده ، پنبه حلاجى كرده را گويند كه به جهت رشتن گلوله كرده باشند . باغ وسيع - كنايه از جنت المأوى است . باغوش - بر وزن آغوش چيزى را به آب فرو بردن باشد و به معنى سر به آب فرو بردن و غوطه خوردن هم هست . بافدم - به سكون فا و فتح دال ابجد و ميم ساكن عاقبت و انجام و پايان كارها را گويند و به ضم دال هم آمده است . بافكار - بر وزن آشكار بافنده و جولاهه را گويند باقلى - به سكون قاف و كسر لام تحتانى ساكن معروف است و آن غلهاى باشد كه در آشها كنند و به عربى باقلا گويند به تشديد لام به الف كشيده اگر گل آن را در هاون از زير بكوبند و در آفتاب نهند و بدان خضاب كنند موى را به غايت سياه كند . باك - بر وزن خاك انديشه و ترس و بيم باشد و به معنى التفات نمودن و از پس نگريستن باشد و ترجمه نوع هم هست . باگره - به سكون كاف فارسى بر وزن و معنى باغره است يعنى زحمتى كه در اعضاى آدمى به سبب زحمت ديگر به هم رسد . با كسى زبان داشتن - كنايه از آن است كه خود را به آن كس از آن كس وانمايد . با گل - به فتح كاف فارسى و سكون لام آب نيم گرم را گويند . باكند - بر وزن پازند ياقوت را گويند و آن جوهريست معروف و با باى فارسى هم آمده است و در جاى ديگر به معنى با زور و قوت نوشته بودند هيچ كدام شاهد نداشتند و اللّه اعلم . باكيده - با دال بر وزن باليده به معنى باكند است كه ياقوت باشد و حرير منقش را نيز گويند . بال - به سكون لام ، از انسان و حيوانات چرنده از كتف بود تا سر ناخن دست و بعضى گفتهاند از شانه تا آرنج كه مرفق باشد و از پرنده پر و بال را گويند و به عربى جناح خوانند و نوعى از ماهى فلوسدار بسيار بزرگ باشد و آن در درياى زنگ به هم مىرسد و فساد بسيار مىكند و گوشت آن خوش مزه بود و به معنى نمو كردن و باليدن هم گفتهاند و امر به اين معنى نيز هست يعنى ببال و به معنى بالا كه قد و قامت و نقيض پائين باشد هم به نظر آمده است و به معنى دل و حال و خاطر و بىپروائى و خوشدلى عربيست و به تركى عسل را گويند . بالا - بر وزن كالا به معنى زبر باشد كه در مقابل زير است و به عربى فوق گويند و قد و قامت را نيز گفتهاند و به معنى درازى هم هست كه به عربى طول خوانند و اسب جنيبت را نيز گفتهاند كه اسب كوتل باشد . بالاخوانى - كنايه از آنست كه كسى چيزى را زياده از آنچه هست وانمايد . بالا دست - به معنى صدر و مجلس باشد و كنايه از حريف غالب و هر چيزى كه نفاست تمامى دارد . بالاده - بر وزن آماده اسب جنيبت را گويند كه اسب كوتل باشد . بالاذ - به سكون ذال نقطهدار به معنى بالاده است كه اسب جنيبت باشد و بعضى اسب پالانى باركش را گويند . بالار - بر وزن تالار شاه تير را گويند و آن چوب